..
دیشب با خدا دعوایم شد
با هم قهر کردیم …..
فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد ……
رفتم گوشه ای نشستم ….
چند قطره اشک ریختم…..
و خوابم برد …..
صبح که بیدار شدم ….
مادرم گفت …
نمیدانی از دیشب تا صبح چه ” بارانی ” می آمد
وبلاگ دانش آموز خوبم سجاد دهقانی http://sssfff.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ ساعت 17:47 توسط سيد حميد رضا
|
سید حمید رضا واعظی محمودآبادی